تبليغاتX
آذرمهر

جرم من عاشقی بود ، جرم تو شکستن یک قلب عاشق.
در این دادگاه ،اعتراف میکنم اشتباه کرده ام که عاشق شدم…. اما تو همچنان سکوت کرده ای.
کاش تو نیز اعتراف میکردی که قلبم را شکستی، شاهد قلب شکسته ام، دو چشم خیسم است.
اشتباه کردم که قلب کوچک و پر از دردم را وارد این بازی پوچ کردم ، نمیدانستم این بازی برد و باخت دارد ، زیرا من تنها به لحظه هایش می اندیشیدم.
با اینکه می دانستم عشق دلتنگی ، اشک ، غم ، غصه و جدایی دارد اما باز عاشق شدم، عاشق شدم و در پایان نیز قلبم به عزای عشق نشست.
اگر جرم من عاشقی بود ، جرم تو سنگین تر بود ، تو یک قلب عاشق را شکستی.
تو احساس را در وجود من کشتی و زندگی ام را به مرز نابودی کشاندی.
حالا تو بگو ای سرنوشت ، قاضی این دادگاه ، من محکومم یا آن بی وفا.
سرنوشت چیزی نگفت ، چون خودش در این بازی نقش داشت.
در این سوی دادگاه ، من سرگردان و در سوی دیگر سرنوشت و آن بی وفا.
سرنوشت رای را به سود آن بی وفا اعلام کرد و مرا محکوم به حبس ابد در قلب تنهایی ها کرد.
حالا من مانده ام و تنهایی ها. احساس آرامش میکنم با اینکه در قلب تنهایی ها زندانی ام. نه غصه ای از عشق در دل دارم و نه دلتنگ کسی میشوم.
نه انتظار می کشم و نه حسرت.
کاش از همان اول در این گوشه ، در کنار یار با وفایم یعنی تنهایی اسیر میشدم.
کاش هیچگاه عاشق نمی شدم.
ای بی وفا تو مجرم بودی اما من محکوم شدم و اینک تو آزادی و من اسیرم.
آری سرنوشت ، مرا اسیر تنهایی ها کرد اما تو را در سرزمین خوشبختی ها رها کرد.

شادی و غم علت و شریک



نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت : 22:46

به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری

به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ،

گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی

اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را

اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را

حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ،

اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که

بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته

چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود

نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند

آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی

شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ،

از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که دلشکسته ام

نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که

در این لحظه های تنهایی بیشتر میسوزاند دلم را

گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ،

نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای رفتنت

این لحظه های سرد را با گریه سر کنم

خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ،

خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،

اما نمیتوانم!

آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را

پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را

اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم،

تا به امروز در قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم

میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم ...

شاید بتوانم فراموشش کنم...



نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : شنبه ششم اسفند 1390 ساعت : 11:52

ارام باش ای دل شکسته خورده ام ، می دانم که غم بزرگی داری و این روزها حوصله ما را نداری ! می دانم که در غم از دست دادن عشق به عزا نشسته ای.
آرام باش که این زندگی ارزش اینهمه غم و غصه را ندارد.
می دانم که از درد تنهایی نایی نداری و دیگر غروری نیز درونت نمانده بیخیال باش و مثل او هیچ غمی نداشته باش.ای دل بی طاقتم او رفت و دیگر نیز برنمیگردد ، منتظرش نباش.
این لحظات زیبای زندگی را به انتظار اینکه روزی دوباره بیاید هدر نده.
او دیگر عاشق تو نیست و دلش با تو نیست.
او که رفت دیگر نمی آید ، اگر عاشق بود هیچگاه نمی رفت.
می دانم که هنوز هم عاشقی ، و هنوز هم منتظر آمدن او هستی ، اما از من به تو نصیحت بی خیال آن بی وفا شو.ای دل ساده ام تو با این شکستگی مرا نیز شکسته ای و خسته ام کردی.
ای دل بی گناهم ، هنوز هم یک عالمه خریدار داری ، و هنوز هم هستند آنهایی که آرزو دارند مال آنها باشی. برو اسیر قلبی شو که لایق تو باشد ، اسیر کسی شو که واقعا عاشق باشد و حرفهایش از ته دل باشد. ای دل بی گناهم او دیگر مال تو نیست ، او دیگر یک ذره نیز دوستت ندارد.
بیخیال آن بی وفا و سنگدل شو ! اگر دوستت داشت هیچگاه رهایت نمیکرد.
اگر عاشقت بود بعد از رفتنش در نامه هایش بر عشق لعنت نمیگفت و وجود عشق را انکار نمیکرد.
آرام باش ای دل شکسته خورده ام! هنوز راه زیادی تا پایان زندگی مانده ، و هنوز هم هستند کسانی که لایق تو باشند. آن سنگدل که با تو بی وفایی کرد را رها کن ، بگذار یک ذره غرور نیز در دلت بماند، خودت را در مقابل او که لایق تو نیست کوچک نکن! بس است هر چه التماس کردی و به خاکش افتادی ، بس است هر چه برایش اشک ریختی.
او رفت و دیگر نیز نمی آید. بگذار برود ، می دانم روزی میرسد که قدر آن لحظاتی که با تو بود را بداند و روزی صد بار بر خودش لعنت بفرستد که چرا رهایت کرد.
ای دل شکسته خورده ام ، آرام باش زیرا تو هنوز یک عالمه خریدار داری.



نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت : 10:38

آره می خواهم برایت بنویسم.اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو

که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی

یا از خودم

که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود

یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی

یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد

آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم

دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من

که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه

زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم

تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه!

شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند

که هیچ وقت مرا ندید یا ندیده گرفت

چون از انتخابش پشیمان شده بود.

عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید

دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای

((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....

که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

از من بریدی و از این آشیان پریدی...

ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...

ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا،

بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت

بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد

علتی برای چشم به راه دوختن

از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم...

امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر

با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.

چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

امشب دیگر اجازه نخواهم داد

که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار ((من)) اینطور خواسته ام

هر چند که

علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن

روی تمام حرفهایت را...



نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ساعت : 9:59

روزی که حسرت ساده دلی هایت را بخوری ، روزی که ندانی

با دل خسته ات چه کنی ، روزی که ندانی با اشکهایت

با گونه های تر شده ات با قلب هزار تکه شده ات چه کنی

اخر دنیاست

روزی که هنوز امید داشته باشی به امدنش با اینکه بدانی

حتی در خاطرات دورش هم یادی از تو نیست ، روزی که به خودت

دوروغ بگویی ، روزی که سر

قلبت را کلاه بگذاری ، تا لحظه ای ارام شود به امید امدنش ، به امید

اینکه او هنوز به یادش است و میداند قلب کوچک وعاشقت ، بی او

دیگر نمیزند ،

جسمت میمیرد و گونه هایت همیشه تر میماند...

روزی که او باور نکند دوست داشتنت را ، روزی که به دنبال

فایده ای حاصل

از دوست داشتنت بگردد اری ان روز اخر دنیاست

اخر دنیای تو...اخر دنیای تویی که چه ساده ،دل به حرفهایش

سپردی ،چه

ساده دوستش داشتی بی هیچ چشم داشتی

اخر دنیای تویی که حرف تلخش را نشنیده گرفتی ،

رفتارهای سردش را نادیده گرفتی ، اخر دنیای تویی که

هنوز دوستش داری

اری اخر دنیای پر دردت همین جاست

اما خدایا این انصاف نبود ، این حق دل من ، این حق اشکهای من نبود

مگر من چه خطایی کرده بودم ، دل چه کسی را شکسته بودم ،

چه نافرمانی کرده بودم که این بود مجازاتش ، این بود تاوانش ،

این بود جوابش...

جرم من چه بود جز دوست داشتنی پاک و صادقانه

این اخر دنیای من است ، تو به راهت ادامه بده میدانم

که صدای خش خش برگهای پاییزی را نمیشنوی و صدای قلب

من که شکست بعد رفتنت چه

صادقانه دوست داشت چه معصومانه فکر کرد

تو تا همیشه عشقت را در دستان

او به امانت میگذاری حالا او شکسته است عشقت را بگیر و برو...

 



نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت : 11:56
به نام کلام دروغین عشق
چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده.قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.
از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.
نمی توانستم از او که مدتها همدلم و همزبانم بود جدا شوم ، اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود.یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم.تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز کردی!
مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود!گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت.اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمانم چشمانم دوباره ابری شده و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد!اما من مینویسم.مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکرد ، همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم.دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.

نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : یکشنبه دوم مرداد 1390 ساعت : 11:45

به خودم قول میدهم تو را فراموش كنم


به خودم قول میدهم خاطرات روزهای با تو بودن را فراموش كنم


به خودم قول میدهم جمله های عاشقانه ات را فراموش كنم


به خودم قول میدهم نگاه معصومانه ات را فراموش كنم


به خودم قول میدهم لبخندهای شیرینت را فراموش كنم


به خودم قول میدهم تصویر زیبای چهره ات را از ذهنم پاك كنم


به خودم قول میدهم دیگر نامه هایت را مرور نكنم


به خودم قول میدهم دیگر قلبم به عشق تو نتپد


به خودم قول میدهم دیگر به عشق تو زیر باران نروم


به خودم قول میدهم دیگر به عشق تو زیر نور مهتاب ننشینم


به خودم قول میدهم دیگر به عشق تو به دیدار دریا نروم


به خودم قول میدهم دیگر به عشق تو به آسمان نگاه نكنم


به خودم قول میدهم دیگر به عشق تو به چشمكهای ستاره ها نگاه نكنم


به خودم قول میدهم دیگر در لحظه های تنهاییم به تو فكر نكنم


به خودم قول میدهم اگر باز تو را دیدم به چشمهایت نگاه نكنم


به خودم قول میدهم اگر باز تو را دیدم دلم هوایی نشود


به خودم قول میدهم كسی اشكم را نبیند


به خودم قول میدهم كسی از دل شكسته ام باخبر نشود


به خودم قول میدهم بخاطر ازدست دادنت از خدا گلایه نكنم


اما ...


نمیدانم آیا میتوانم به قولهایم عمل كنم ؟


آیا میتوانم تنهایی را تحمل كنم ؟



نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : شنبه دهم اردیبهشت 1390 ساعت : 9:58
به نام خالق امید
خداوندا در این سالی که در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای لیکن
در آغاز طلوع روشن سالی که می آید
کمک کن تا رها سازم ز خود
من کوله بار یک هزار و سیصد افسوس
هزار و سیصد اندوه
خدایا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم کن
بفهمان زندگی زیباست
خداوندا تو راه سبز ایمان را نشانم ده
تو نیکی پیشه ام فرما
تو پاکم کن قرارم ده
دست های گرم و لبخندی عطایم کن
تو ای نزدیکتر از من به من
تو ذکرت را عطایم کن
که با یادت دلم آرامشی یابد
حبیبا قدر دان خوبی ام فرما
تو گرداننده ی دلها و چشمانم
تو چرخاننده ی احوال این دنیا
بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی
تو آرامش عطایم کن
تو راه مهرورزی را نشانم ده
بگیر این دست تنهای مرا در دست پر مهرت
طبیبا ای که نامت مرهم دردم
شفایی مرحمت فرما
تو بر مینای این هستی
رضا بودن عطایم کن
که من همراه هر سختی
بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را
مرا مست می جام حضورت کن
برای محو تاریکی بسوزان جهل من را
خداوندا
نمی دانم چه تقدیری مرا فرمو ده ای اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار وسیصدو نود بهورزی
هزار وسیصد ونود لبخند زیبا را

نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ساعت : 7:12
آن دم که در قلبم نشستی،دنیانصیبم شد
آن دم که شعرعشق راباآن صدای دلنشینت درگوشم زمزمه کردی،عاشق احساس پاکت شدم.چه آرامشی دارم درلحظه هایی که بیشتراززمان ناآرامم دلم میخواهد همینگونه که هستم،دستم روی دستانت باشدوبمیرم.نمیخواهم فاصله بین ماباشد،دراین دوروزدنیا،یک روزآن تنهابودم وزین پس میخواهم درکنارتوباشم.چه عاشقانه به قلبم نشستی که به خدااین نشستن مقدس است.قلب من سرزمینی بودخشک،بارانی ازخون عشقت درآن باریدواینک قلبی دارم ازجنس نور،تویی سرچشمه این نور،می بوسم توراازهمین راه ذور.توباش درکنارم تاهمیشه آرام باشم،جداازغم وِغصه هاباشم،سرپناهم باشی،تکیه گاهم باشی،گلم باشی،باغبانت باشم.توباش درکنارم تاهمیشه فدات باشم،توازسفربیایی ومن چشم به راهت باشم.توباش تادنیا بی تونباشد،زیباییهای زندگی باتوباشد،من عاشق این زیبایی هستم،بگذارکه زندگی درقلب ما زنده باشد، و من به عشق تو، زیبا زندگی کنم...

نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت : 19:8
به عشق بودنت ،عشق رادوست دارم،به عشق شبهایی که صدایت رامی شنوم عاشق سکوت وتاریکی ام فدای دلتنگی هایت،اشکهای گونه هایت،عشق من دوستت دارم،بی نهایت...نمی دانم دیگرچه بنویسم دروصف چشمهای زیبایت،چه بنویسم دروصف تو،تویی که برتر ازاحساس منی،تویی که زیباتراز تمام کلمات عاشقا نه ای به عشق بودنت،زندگی راباتمام تلخی هایش دوست دارم،لحظه به لحظه باتو تک تک ثانیه رادوست دارم.چندصباحیست ازعشق مینویسم برای دلها.عزیزم ازعشق نوشتن را،به عشق بودنت دوست دارم.تورابه انکه میپرستی قسم،مراتنهانگذارکه بدجورگرفتاردل توام احساس عاشقانه من دروصف تو،میخواهم فریادبزنم که تادنیادنیاست وآسمان بالای سرماست به عشق توزندگی کردن رادوست دارم...

نویسنده : علی اسد زاده در تاریخ : چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ساعت : 12:11
درباره سایت
آرشیو سایت
امکانات
بیست تمپابزار فتوشاپتصاویر وکتوردانلود نرم افزار گرافیکآموزش فتوشاپکاغذ دیواریپوسته و قالبقالب بلاگفا قالب پرشین بلاگقالب میهن بلاگکد و اسکریپت